|
سلام خوبین ؟ خوشین؟ سلامتین؟ به همه خوش می گذره؟ جونم براتون بگه که به خوبی و خوشی مراسم عقد هم انجام شد. البته مراسم که نه فقط یه عقد محضری کوچولو که در تاریخ ۱۶/۷/۱۳۸۸ انجام شد و اصل کاریش موند برای یه مراسم عقد و عروسی مفصل. با اجازتون و جاتون خالی من و امیر از چهارشنبه تا جمعه هم مشهد بودیم. خیلی بهمون خوش گذشت. به قولی امام رضا اول کاری خوب حالی بهمون داد. هم من و هم امیر خیلی زیاد بهش ارادت داریم. خیلی چیزا ازش دیدیم. یه نکته جالب اینکه سال گذشته هم درست در همین زمان هم من اونجا بودم و هم امیر. من با مامان و داداشی و امیر هم با دوستاش اومده بود. ولی یه نصفه روز رو پیچوندیم و با هم بیرون بودیم. از این به بعد هم قراره من و امیر با هم اینجا بنویسیم. منتظر باشین
سلام و صد سلام به روی ماه همه دوست جونای خودم ببخشید می دونم تو این مدت خیلی بی معرفت بودم و اصلا دختر خوبی نبودم و بهتون سر نزدم. فقط واسه خالی نبودن عریضه هر چند روز یک بار اومدم اینجا و یه مطلب کوچیک گذاشتم. باور کنین اینقدر این یک ماه اخیر درگیر بودم که الان کاملا واضح کمبود خواب رو احساس می کنم. عوضش یه خبر خوب براتون دارم . اگه گفتین چیه؟؟؟!!!!؟؟؟؟ بله برون ... پنجشنبه گذشته یعنی ۲ مهر ۱۳۸۸ بله برون من و امیر بود. بالاخره همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد و بنده بله اول رو گفتم. شاید باورتون نشه ولی همه چیز اینقدر خوب پیش رفت که خودمون اصلا باورمون نمی شد. حتی فکرش رو هم نمی کردیم. خداجونم بابت همه ی چیزای خوبی که بهمون دادی ممنونیم. امروز رفتیم آزمایش دادیم و جوابش هم تا ظهر آماده شد. خداروشکر هیچ مشکلی نیست. امشب خونه ی مامان شوهر دعوتیم که واسه تاریخ عقد تصمیم بگیریم. انشالا عروسی هم حدود یک سال آینده می باشد. قول میدم که تو همین چند روز آینده به همتون سر بزنم و همه ی غیتم رو جبران کنم. فعلا خدانگهدار
در مثنوی الهینامه عطار آمده است که: حضرت سلیمان بر گروهی از موران میگذشت. همه برای خدمت حاضر شدند، مگر موری که تلی خاک پیش لانهاش بود و چست و چالاک ذره ذره خاک را بر میگرفت و به جای دیگر میبرد. سلیمان او را فراخواند و به وی گفت: با این جثه کوچک و بنیه ضعیف اگر عمر نوح و صبر ایوب هم داشته باشی نمیتوانی این تل خاک را از پیش برداری. مور در پاسخ سلیمان میگوید: من بر موری عاشقم و او برگرفتن این تل خاک را شرط وصال قرار داده است. میکوشم تا آن را برگیرم و به وصال برسم. اگر هم نتوانم، لااقل عمر خویش را در این مسیر گذراندهام و میتوانم بگویم که مدعی دروغ زن نیستم.
سلام... خيلي دلم گرفته... دلم گرفته از اين دنياي مسخره... دنيايي که مدام همه دنبال ايراد گرفتن از هم هستن... از آدمايي که مدام ميخوان سوژه داشته باشن... از آدمايي که مدام درمورد ديگران بد ميگن... امروز اينقدر از دست اين آدما عصباني شدم که حتي حوصله ي خودمم نداشتم... حتی صبح حوصله ی دانشگاه رفتنم نداشتم ... دلم ميخواست به ياد قديما برم پيش ... باهاش درد دل کنم... رفتم,اما نخواستم به درداش اضافه کنم... دلم ميخواست باهاش حرف بزنم و از همه ي چيزايي که بهمم ميريزه بگم, تا اونم با اون حالت قشنگ و محکمش, که يه حس قشنگ بهم ميده تا بفهمم که يکي پشتمه و هوامو داره,بگه بي خيال, مهم نيستن... و بعدش که برگشتم خوشحال باشم که هنوزم يکي هست تو دنيا که يه ذره واسش مهمم,يکي که حاضره به حرفاي پر از غمم گوش بده...اونوقت با حرفاش تلقين درماني کنم, که مهم نيستن... دلم میخواست تموم دردامو که عصبانیم کرده بگم به یه مهربون اما نمیتونستم... یه مهربونی که شاید خدا پارتی بازی کرد و...یه مهربونی که خیلی مرام داره و خیلی بیشتر از خیلی هوامو داره...(خدا به آرزوهاش برسونتش...(آمین)) اما نشد که بشه... نشد که من از دست اين دوستان بيمرام و در واقع دشمنان دوست نما,عصباني نباشم... کاش همه مون يکم به خودمون بيايم و دست ازين کاراي مسخره برداريم... کاش بفهميم که تهمت زدن به ديگران,حتي اگه خيلي کوچيکم باشه,باعث شکستن دل ميشه... کاش همونقدر که الآن داريم به اين فکر ميکنيم که چندبار اين بلا سر خودمون اومده, به اينم فکر کنيم که دست کم چندبار خودمون اين چرنديات ريشه گرفته از يه گوشه ي دنيا رو,دامن زديم با تکرارشون يا حتي فکر بهشون... اگه يه روز آسمون دلت ابري شد، از دست زمونه و آدمهاش خسته شدي، حتي نفس كشيدن هم برات تكراري شد! يا شايد اگه دست روزگار، نقاش خاطره هاي بد شد، قلبت رو شكست و اشكت رو جاري كرد، اگر ميون اينهمه فكر و خيال، ياد من افتادي، ياد نوشته هاي ساده من، دلم ميخواد غصه اي به غصه هات اضافه نكنم. اگه يه روز دلت گرفت، از ته دل بگو... خدايا ! صدا بزن خدايي رو كه سختي و غم رو براي هيچ بنده اي نميخواد. اگه امتحانت ميكنه يعني دلش ميخواد بزرگ و بزرگتر بشي... حرف بزن با تنها كسي كه ميتوني بهش بگي: خداي من!و بشنو! صدايي كه ميگه: بله! بنده من! اگه صداش رو شنيدي،بعد از همه درد و دل كردن ها، آروم شدن ها... بعد از اينكه گل خنده به روي صورتت برگشت، يه خواهش كوچيك! براي من هم دعا كن. شايد براي آرزوهاي خوب، دعاهاي خير, براي پرواز توي قلب آسمونها، فرصت خيلي كوتاه باشه. اگه يه روز آسمون دلت ابري شد، براي من هم دعا كن...
… بيا بي خيال روزهاي رفته
زن و مرد جوانی به محله جديدی اسبابکشی کردند . روز بعد ضمن صرف صبحانه ، زن متوجه شد که همسايهاش درحال آويزان کردن رختهای شسته شده است .
** کاش می شد که بهش بگم شیشه پنجره ی نگاهش نیاز به گرد گیری دارد. اما هزاران افسوس ...
اگر می دانستم که
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود. کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد. مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد . باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد. سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود. پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد... اما.........گاو دم نداشت!!!! زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.
درازدحام کوچه های بی گفت وگو
دل من از تبار ديوار های کاهگلی است ســـــــــاده می افتد ســـــــاده می شکند ســــــــــاده می میرد دل من تنهـــــــــا سخت می گرید
حوصله کن ... فانوس آوردم... برای بی تابی های امشبمان... فریبت نمی دهم با ذوق کلمات ... رقص نگاه تو می کشاند مرا به آستانه ی شوق ... در دل کوچکم تسبیح می کنم شکوهت را... می بری مرا به نسبت نقاشی شعر ... به تبسم امید ... بی هوا عاشقم می کنی ... امشب بی تاب لحظه ای بوسه ام...
|
About![]()
من نشاني از تو ندارم،اما نشانيام را براي تو مينويسم:
Home
|