تبليغاتX
::.. دخــتـــــر بــــــــــهـاری ..::

::.. دخــتـــــر بــــــــــهـاری ..::

 
ترنم زیبای هستی ام
برای دوست شدن
و دوست داشتن
زمان کافی نیست
مهم کشش است
و پایداری
و برای تحکیم دیوار دوستی
باید خشت های پخته محبت را
به هم پیوست
که حتی
بلاهای مصیبت زای سرنوشت هم
تخریب گر نباشند.
 
 
 
 
 
 
** سلام به همگی . این اولین پست من بود. خوشحالم که تونستم به این خلوتگاه راه پیدا کنم. امیدوارم که واقعا لایق عشق شیدا باشم.
 
**** دوست دارم عزیزم
 

+نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت توسط AmiR | |

 

سلام

خوبین ؟ خوشین؟ سلامتین؟ به همه خوش می گذره؟

جونم براتون بگه که به خوبی و خوشی مراسم عقد هم انجام شد. البته مراسم که نه فقط یه عقد محضری کوچولو که در تاریخ ۱۶/۷/۱۳۸۸ انجام شد و اصل کاریش موند برای یه مراسم عقد و عروسی مفصل.

با اجازتون و جاتون خالی من و امیر از چهارشنبه تا جمعه هم مشهد بودیم. خیلی بهمون خوش گذشت.  

به قولی امام رضا اول کاری خوب حالی بهمون داد. هم من و هم امیر خیلی زیاد بهش ارادت داریم. خیلی چیزا ازش دیدیم.

یه نکته جالب اینکه سال گذشته هم درست در همین زمان هم من اونجا بودم و هم امیر. من با مامان و داداشی و امیر هم با دوستاش اومده بود. ولی یه نصفه روز رو پیچوندیم و با هم بیرون بودیم.

از این به بعد هم قراره من و امیر با هم اینجا بنویسیم.

منتظر باشین

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت توسط SheiDa | |

 

سلام و صد سلام به روی ماه همه دوست جونای خودم

ببخشید می دونم تو این مدت خیلی بی معرفت بودم و اصلا دختر خوبی نبودم و بهتون سر نزدم. فقط واسه خالی نبودن عریضه هر چند روز یک بار اومدم اینجا و یه مطلب کوچیک گذاشتم. باور کنین اینقدر این یک ماه اخیر درگیر بودم که الان کاملا واضح کمبود خواب رو احساس می کنم.

عوضش یه خبر خوب براتون دارم . اگه گفتین چیه؟؟؟!!!!؟؟؟؟

ب‌ل‌ه ب‌رون ...

پنجشنبه گذشته یعنی ۲ مهر ۱۳۸۸ بله برون من و امیر بود. بالاخره همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد و بنده بله اول رو گفتم. شاید باورتون نشه ولی همه چیز اینقدر خوب پیش رفت که خودمون اصلا باورمون نمی شد. حتی فکرش رو هم نمی کردیم.

خداجونم بابت همه ی چیزای خوبی که بهمون دادی ممنونیم.

امروز رفتیم آزمایش دادیم و جوابش هم تا ظهر آماده شد. خداروشکر هیچ مشکلی نیست.

امشب خونه ی مامان شوهر دعوتیم که واسه تاریخ عقد تصمیم بگیریم. انشالا عروسی هم حدود یک سال آینده می باشد.

قول میدم که تو همین چند روز آینده به همتون سر بزنم و همه ی غیتم رو جبران کنم.

فعلا خدانگهدار

 

+نوشته شده در دوشنبه 6 مهر1388ساعت توسط SheiDa | |

 

در مثنوی الهی‌نامه عطار آمده است که: حضرت سلیمان بر گروهی از موران می‌گذشت. همه برای خدمت حاضر شدند، مگر موری که تلی خاک پیش لانه‌اش بود و چست و چالاک ذره ذره خاک را بر می‌گرفت و به جای دیگر می‌برد. سلیمان او را فراخواند و به وی گفت: با این جثه کوچک و بنیه ضعیف اگر عمر نوح و صبر ایوب هم داشته باشی نمی‌توانی این تل خاک را از پیش برداری. مور در پاسخ سلیمان می‌گوید: من بر موری عاشقم و او برگرفتن این تل خاک را شرط وصال قرار داده است. می‌کوشم تا آن را برگیرم و به وصال برسم. اگر هم نتوانم، لااقل عمر خویش را در این مسیر گذرانده‌ام و می‌توانم بگویم که مدعی دروغ زن نیستم.

 

+نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388ساعت توسط SheiDa | |

 
تو هم ای خوب من ! این نکته به تکرار بگو
این دلاویزترین شعر جهان را همه وقت
نه به یکبار و به ده بار، که صد بار بگو
«دوستم داری» را از من بسیار بپرس
دوستت دارم را با من بسیار بگو.
 

+نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت توسط SheiDa | |

 
جهان در چشم های تو بود
وقتی که عشق از دریچه ی چشمانت
به زیر نی افتاد
و سرخ ترین گل سرخ باغ
با طنین صدای تو می شکفت
تو می آمدی
و شهر خفته با آوازهای روستایی تو
بیدار می شد
تو، من بودی
و من، تو
و پیام دست های ما
دوستت دارم بود
دوستت دارم تا انتهای جهان
بیا بر قایق های کاغذین
کلام عشق را بنویسیم
و به دریا رها کنیم
بر روی گل های اقاقی
کلام عشق را بنویسیم
بر روی دیوارهای شهر
با احتیاط و آهسته
کلام عشق را بنویسیم،
چرا که دیرگاهی است
مکتوب ها از حرف عشق خالی است
بیا بنویسیم عشق
زیباترین واژه ها
در میان واژگان جهان است.

 

+نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت توسط SheiDa | |

سلام...

خيلي دلم گرفته...

دلم گرفته از اين دنياي مسخره...

دنيايي که مدام همه دنبال ايراد گرفتن از هم هستن...

از آدمايي که مدام ميخوان سوژه داشته باشن...

از آدمايي که مدام درمورد ديگران بد ميگن...

امروز اينقدر از دست اين آدما عصباني شدم که حتي حوصله ي خودمم نداشتم...

حتی صبح حوصله ی دانشگاه رفتنم نداشتم ...

دلم ميخواست به ياد قديما برم پيش ... باهاش درد دل کنم...

رفتم,اما نخواستم به درداش اضافه کنم...

دلم ميخواست باهاش حرف بزنم و از همه ي چيزايي که بهمم ميريزه بگم,

تا اونم با اون حالت قشنگ و محکمش, که يه حس قشنگ بهم ميده تا بفهمم که يکي پشتمه و هوامو

داره,بگه بي خيال, مهم نيستن...

و بعدش که برگشتم خوشحال باشم که هنوزم يکي هست تو دنيا که يه ذره واسش

مهمم,يکي که حاضره به حرفاي پر از غمم گوش بده...اونوقت با حرفاش تلقين درماني کنم, که مهم

نيستن...

دلم میخواست تموم دردامو که عصبانیم کرده بگم به یه مهربون اما نمیتونستم...

یه مهربونی که شاید خدا پارتی بازی کرد و...یه مهربونی که خیلی مرام داره و خیلی بیشتر از خیلی

هوامو داره...(خدا به آرزوهاش برسونتش...(آمین))

اما نشد که بشه...

نشد که من از دست اين دوستان بيمرام و در واقع دشمنان دوست نما,عصباني نباشم...

کاش همه مون يکم به خودمون بيايم و دست ازين کاراي مسخره برداريم...

کاش بفهميم که تهمت زدن به ديگران,حتي اگه خيلي کوچيکم باشه,باعث شکستن دل ميشه...

کاش همونقدر که الآن داريم به اين فکر ميکنيم که چندبار اين بلا سر خودمون اومده,

به اينم فکر کنيم که  دست کم چندبار خودمون اين چرنديات ريشه گرفته از يه گوشه ي دنيا رو,دامن زديم

با تکرارشون يا حتي فکر بهشون...

 

 

اگه يه روز آسمون دلت ابري شد،

از دست زمونه و آدمهاش خسته شدي،

حتي نفس كشيدن هم برات تكراري شد!

يا شايد اگه دست روزگار، نقاش خاطره هاي بد شد،

قلبت رو شكست و اشكت رو جاري كرد،

اگر ميون اينهمه فكر و خيال، ياد من افتادي، ياد نوشته هاي ساده من،

دلم ميخواد غصه اي به غصه هات اضافه نكنم.

اگه يه روز دلت گرفت، از ته دل بگو... خدايا !

صدا بزن خدايي رو كه سختي و غم رو براي هيچ بنده اي نميخواد.

اگه امتحانت ميكنه يعني دلش ميخواد بزرگ و بزرگتر بشي...

حرف بزن با تنها كسي كه ميتوني بهش بگي: خداي من!و بشنو!

صدايي كه ميگه: بله! بنده من!

اگه صداش رو شنيدي،بعد از همه درد و دل كردن ها، آروم شدن ها...

بعد از اينكه گل خنده به روي صورتت برگشت،

يه خواهش كوچيك!

براي من هم دعا كن.

شايد براي آرزوهاي خوب، دعاهاي خير, براي پرواز توي قلب آسمونها، فرصت خيلي كوتاه باشه.

اگه يه روز آسمون دلت ابري شد،

براي من هم دعا كن...

 

+نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت توسط SheiDa | |

 
پنهان نمی کنم زشما دوست دارمش
اندازه ی خــدا به خدا دوست دارمش

هر چه از زمین وزمان خسته ام ولی
برون از تمام قید وبندها دوست دارمش

چشمـان مــن نشانه دل تنگی من است
از من نپرس اینکه چرا دوست دارمش ..
 
 
 
 
 
** خداجونم عاشقتم. به خاطر همه چیز ممنون ...
 
*** به باور رسیدم که اگه یه چیزی رو سخت به دست بیاری لذت بدست آوردنش ۱۰۰۰ برابره. حالا که دارمش از همه چیز لبریزم. از مهر ... از محبت ... از عشق ...
 

+نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت توسط SheiDa | |

 

… بيا بي خيال روزهاي رفته

بوسه هامان را

به يكي از همين موجها گره بزنيم

خدا را چه ديدي

شايد آن ( پري كوچك غمگين )

خبرهاي خوشي آورد .



 

+نوشته شده در چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت توسط SheiDa | |

 
آغوش تو گناه نيست
من در آغوش تو آرامش يافته ام
كه هيچ گناهي
با آرامش مانوس نيست
آغوش تو گناه نيست
من در آغوش تو
امنيت را احساس كرده ام
كه در هيچ گناهي
امنيت محسوس نيست
آغوش تو گناه نيست
من در آغوش تو
تمام زيبايي را لمس كرده ام
كه در هيچ گناهي
زيبايي ملموس نيست
پس امانم بده
كه تا ابد در دل اين زيبايي

آرامش يابم
 

+نوشته شده در دوشنبه 19 مرداد1388ساعت توسط SheiDa | |

 
پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.

آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.

پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.

اولی ، تصویر دریاچه ی آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید ، و اگر دقیق نگاه می کردند ، در گوشه ی چپ دریاچه ، خانه ی کوچکی قرار داشت ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر می خواست ، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.

تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود.

این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم ، جوجه پرنده ای را می دید . آنجا ، در میان غرش وحشیانه ی طوفان ، جوجه گنجشکی ، آرام نشسته بود.

پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ی جایزه ی بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضیح داد :

" آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است."
 

+نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت توسط SheiDa | |

 

زن و مرد جوانی به محله جديدی اسبا‌ب‌کشی کردند . روز بعد ضمن صرف صبحانه ، زن متوجه شد که همسايه‌اش درحال آويزان کردن رخت‌های شسته شده است .
او گفت: لباسها چندان تميز نيست . انگار نميداند چطور لباس بشويد . احتمال" بايد پودر لباس‌شويی بهتری بخرد.
همسرش نگاهی به او کرد، اما چيزی نگفت .
هر بار که زن همسايه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آويزان می‌کرد زن جوان همان حرف قبلي را تکرار می‌کرد تا اينکه حدود يک ماه بعد ، روزی از ديدن لباس‌های تميز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت : مثل اينكه ياد گرفته چطور لباس بشويد. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را يادش داده!
مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بيدار شدم و پنجره‌هايمان را تميز کردم!


زندگی هم همينطور است . وقتی که رفتار ديگران را مشاهده می‌کنيم ، آنچه می‌بينيم به درجه شفافيت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه کردن هستيم بستگی دارد . قبل از هرگونه انتقادی ، بد نيست توجه کنيم به اينکه خود در آن لحظه چه ذهنيتی داريم و از خودمان بپرسيم آيا آمادگی آن را داريم که به‌جای قضاوت کردن فردی که می‌بينيم در پی ديدن جنبه‌های مثبت او باشيم؟

 

 

 

** کاش می شد که بهش بگم شیشه پنجره ی نگاهش نیاز به گرد گیری دارد. اما هزاران افسوس ...

 

+نوشته شده در دوشنبه 12 مرداد1388ساعت توسط SheiDa | |

 
آسمان پر شده از ستاره

و دل من

پر از تنهایی...

شاید فردا

اثری از هیچ کدام نباشد..
 

+نوشته شده در دوشنبه 12 مرداد1388ساعت توسط SheiDa | |

 
هر چه بشود
تو از امتداد کلمات من
از شعر های من که نمی روی
حتی آنگاه که نباشم
جاوید ساخته ام ترا
بر بستر حریر شعرم ..
 

+نوشته شده در یکشنبه 11 مرداد1388ساعت توسط SheiDa | |

 

اگر می دانستم که
خواهی دید می درخشم
تاریک می ماندم
تا شبانه از من عبور کنی..

+نوشته شده در چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت توسط SheiDa | |

 

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.

کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.

مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد . باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت.

دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.

سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود. پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد...
 

اما.........گاو دم نداشت!!!!

 

زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.

 

+نوشته شده در سه شنبه 6 مرداد1388ساعت توسط SheiDa | |

 
نمی خواهم برگردی
این را به همه گفته ام
حتی به تو
به خودم
اما نمی دانم
چرا هنوز
برای آمدنت فال می گیرم!!
چرا هنوز
پشت هزاران ترانه خاموش به انتظارت نشسته ام
تا ترا آرزو کنم!!
اما هنوز نمی خواهم برگردی
می دانی که دروغ نمی گویم
اگر هنوز ترا آرزو می کنم
برای بی آرزو نبودن است !!
و شاید هم
آرزویی زیباتر از تو سراغ ندارم!!
اما هنوز هم نمی خواهم برگردی .
...
 

+نوشته شده در سه شنبه 6 مرداد1388ساعت توسط SheiDa | |

 
شايد چالاك‌ترين انسان نباشم، شايد بالابلندترين يا نيرومندترين نباشم،
شايد بهترين و زيرك‌ ترين نباشم، اما قادرم كاري را بهتر از ديگران انجام دهم
و اين كار هنر خود بودن است
 

+نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت توسط SheiDa | |

 

درازدحام کوچه های بی گفت وگو

گم شده ام

بی فانوس راه

آسمان پرستاره

بی تبسم نگاه

**

اگربرایم دعاکنی

به رویم لبخندبزنی

وبامن

حرف

حرف

حرف...

اگربامن حرف بزنی

پیدامی شوم!

+نوشته شده در چهارشنبه 31 تیر1388ساعت توسط SheiDa | |

 
نامه‌های‌ من‌ به‌ تو ،
بَرتَر از خودِ مایند !
چرا که‌ نور
بَرتَر از فانوس‌ است‌ ،
شعر ،
بَرتَر از کتاب‌
وَ بوسه‌ بَرتَر از لَب‌هاست‌ !

نامه‌های‌ من‌ به‌ تو ،
بَرتَر از خودِ مایند
این‌ نامه‌ها
اَسنادی‌ هستند که‌ دیگران‌
زیبایی‌ِ تو وُ عشق‌ِ مَرا
در آن‌ها خواهند یافت‌ !

 

+نوشته شده در یکشنبه 28 تیر1388ساعت توسط SheiDa | |

 
در زمان تدریس در دانشگاه پرینستون دکتر حسابی تصمیم می گیرند سفره ی هفت سینی برای انیشتین و جمعی از بزرگترین دانشمندان دنیا از جمله "بور"، "فرمی"، "شوریندگر" و "دیراگ" و دیگر استادان دانشگاه بچینند و ایشان را برای سال نو دعوت کنند.. آقای دکتر خودشان کارتهای دعوت را طراحی می کنند و حاشیه ی آن را با گل های نیلوفر که زیر ستون های تخت جمشید هست تزئین می کنند و منشا و مفهوم این گلها را هم توضیح می دهند. چون می دانستند وقتی ریشه مشخص شود برای طرف مقابل دلدادگی ایجاد می کند. دکتر می گفت: " برای همه کارت دعوت فرستادم و چون می دانستم انیشتین بدون ویالونش جایی نمی رود تاکید کردم که سازش را هم با خود بیاورد. همه سر وقت آمدند اما انیشتین 20دقیقه دیرتر آمد و گفت چون خواهرم را خیلی دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ایرانیان را ببیند. من فورا یک شمع به شمع های روشن اضافه کردم و برای انیشتین توضیح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضای خانواده شمع روشن می کنیم و این شمع را هم برای خواهر شما اضافه کردم. به هر حال بعد از یک سری صحبت های عمومی انیشتین از من خواست که با دمیدن و خاموش کردن شمع ها جشن را شروع کنم.. من در پاسخ او گفتم : ایرانی ها در طول تمدن 10هزار ساله شان حرمت نور و روشنایی را نگه داشته اند و از آن پاسداری کرده اند. برای ما ایرانی ها شمع نماد زندگیست و ما معتقدیم که زندگی در دست خداست و تنها او می تواند این شعله را خاموش کند یا روشن نگه دارد."

آقای دکتر می خواست اتصال به این تمدن را حفظ کند و می گفت بعدها انیشتین به من گفت: " وقتی برمی گشتیم به خواهرم گفتم حالا می فهمم معنی یک تمدن 10هزارساله چیست. ما برای کریسمس به جنگل می رویم درخت قطع می کنیم و بعد با گلهای مصنوعی آن را زینت می دهیم اما وقتی از جشن سال نو ایرانی ها برمی گردیم همه درختها سبزند و در کنار خیابان گل و سبزه روییده است."

بالاخره آقای دکتر جشن نوروز را با خواندن دعای تحویل سال آغاز می کنند و بعد این دعا را تحلیل و تفسیر می کنند.. به گفته ی ایشان همه در آن جلسه از معانی این دعا و معانی ارزشمندی که در تعالیم مذهبی ماست شگفت زده شده بودند. بعد با شیرینی های محلی از مهمانان پذیرایی می کنند و کوک ویلون انیشتین را عوض می کنند و یک آهنگ ایرانی می نوازند. همه از این آوا متعجب می شوند و از آقای دکتر توضیح می خواهند. ایشان می گویند موسیقی ایرانی یک فلسفه، یک طرز تفکر و بیان امید و آرزوست. انیشتین از آقای دکتر می خواهند که قطعه ی دیگری بنوازند. پس از پایان این قطعه که عمدأ بلندتر انتخاب شده بود انیشتین که چشمهایش را بسته بود چشم هایش را باز کرد و گفت" دقیقا من هم همین را برداشت کردم و بعد بلند شد تا سفره هفت سین را ببیند.

آقای دکتر تمام وسایل آزمایشگاه فیزیک را که نام آنها با "س" شروع می شد توی سفره چیده بود و یک تکه چمن هم از باغبان دانشگاه پرینستون گرفته بود. بعد توضیح می دهد که این در واقع هفت چین یعنی 7 انتخاب بوده است. تنها سبزه با "س" شروع می شود به نشانه ی رویش.. ماهی با "م" به نشانه ی جنبش، آینه با "آ" به نشانه ی یکرنگی، شمع با "ش" به نشانه ی فروغ زندگی و ... همه متعجب می شوند و انیشتین می گوید آداب و سنن شما چه چیزهایی را از دوستی، احترام و حقوق بشر و حفظ محیط زیست به شما یاد می دهد. آن هم در زمانی که دنیا هنوز این حرفها را نمی زد و نخبگانی مثل انیشتین، بور، فرمی و دیراک این مفاهیم عمیق را درک می کردند. بعد یک کاسه آب روی میز گذاشته بودند و یک نارنج داخل آب قرار داده بودند. آقای دکتر برای مهمانان توضیح می دهند که این کاسه 10هزارسال قدمت دارد. آب نشانه ی فضاست و نارنج نشانه ی کره ی زمین است و این بیانگر تعلیق کره زمین در فضاست. انیشتین رنگش می پرد عقب عقب می رود و روی صندلی می افتد و حالش بد می شود. از او می پرسند که چه اتفاقی افتاده؟ می گوید : "ما در مملکت خودمان 200 سال پیش دانشمندی داشتیم که وقتی این حرف را زد کلیسا او را به مرگ محکوم کرد اما شما از 10هزار سال پیش این مطلب را به زیبایی به فرزندانتان آموزش می دهید. علم شما کجا و علم ما کجا؟!"

خیلی جالب است که آدم به بهانه ی نوروز، فرهنگ و اعتبار ملی خودش را به جهانیان معرفی کند.

خاطرات مهندس ایرج حسابی
 

+نوشته شده در سه شنبه 23 تیر1388ساعت توسط SheiDa | |

 
زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
يکروز تصميم گرفت ميزان علاقه ای که دامادهايش به او دارند را ارزيابی کند.


يکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم ميزدند از قصد وانمود کرد که پايش ليز خورده و خود را درون استخر انداخت.

دامادش فوراً شيرجه رفت توی آب و او را نجات داد.

فردا صبح يک ماشين پژو ٢٠٦ نو جلوی پارکينگ خانه داماد بود و روی شيشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»


زن همين کار را با داماد دومش هم کرد و اين بار هم داماد فوراً شيرجه رفت توی آب و جان زن را نجات داد.

داماد دوم هم فردای آن روز يک ماشين پژو ٢٠٦ نو هديه گرفت که روی شيشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»

نوبت به داماد آخری رسيد.

زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.

اما داماد از جايش تکان نخورد.

او پيش خود فکر کرد وقتش رسيده که اين پيرزن از دنيا برود پس چرا من خودم را به خطر بياندازم؟

همين طور ايستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مرد.

فردا صبح يک ماشين بی ام ‌و آخرين مدل جلوی پارکينگ خانه داماد سوم بود که روی شيشه اش نوشته بود:«متشکرم! ازطرف پدر زنت»
 

+نوشته شده در یکشنبه 21 تیر1388ساعت توسط SheiDa | |

 
در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟

+نوشته شده در یکشنبه 21 تیر1388ساعت توسط SheiDa | |

 

دل من از تبار ديوار های کاهگلی است

ســـــــــاده می افتد

ســـــــاده می شکند

ســــــــــاده می میرد

 دل من تنهـــــــــا سخت می گرید

 

+نوشته شده در سه شنبه 16 تیر1388ساعت توسط SheiDa | |

 

حوصله کن ...

فانوس آوردم...

برای بی تابی های امشبمان...

فریبت نمی دهم با ذوق کلمات ...

رقص نگاه تو می کشاند مرا به آستانه ی شوق ...

در دل کوچکم تسبیح می کنم شکوهت را...

می بری مرا به نسبت نقاشی شعر ...

به تبسم امید ...

بی هوا عاشقم می کنی ...

امشب بی تاب لحظه ای بوسه ام...

 

+نوشته شده در چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت توسط SheiDa | |